العلامة المجلسي

129

حياة القلوب ( فارسي )

حجر إسماعيل خوابيده بودم ناگاه خواب غريبى ديدم وبرخاستم ودر راه يكى از كاهنان مرا ديد كه مىلرزيدم وموهاى سرم بر دوشم متحرك است ، چون آثار تغيير در من مشاهده كرد گفت : چه مىشود بزرگ عرب را كه رنگش چنين متغير گرديده است ؟ آيا حادثه‌اى از حوادث دهر أو را رو داده است ؟ گفتم : بلى ، امشب در حجر خوابيده بودم در خواب ديدم درختى از پشت من روييد وچندان بلند گرديد كه سرش به آسمان رسيد وشاخه‌هايش مشرق ومغرب را گرفت ونوري از آن درخت ساطع گرديد كه هفتاد برابر نور آفتاب بود وعرب وعجم را ديدم كه سجده مىكردند براي آن درخت وپيوسته عظمت ونور آن در تزايد بود وگروهى از قريش مىخواستند آن درخت را بكنند وچون نزديك مىرفتند جوانى از همه كس نيكوتر وپاكيزه‌جامه‌تر ايشان را مىگرفت وپشتهاى ايشان را مىشكست وديده‌هاى ايشان را مىكند ، پس دست بلند كردم كه شاخه‌اى از شاخه‌هاى آن را بگيرم آن جوان صدا زد مرا وگفت : تو را از آن بهره‌اى نيست ؛ گفتم : درخت از من است ومن از آن بهره ندارم ؟ ! گفت : بهره‌اش از آن گروهى است كه در آن آويخته‌اند ؛ پس هراسان از خواب برآمدم . چون كاهنه اين خواب را شنيد رنگش متغير گرديد وگفت : اگر راست مىگوئى از صلب تو فرزندى بيرون خواهد آمد كه مالك مشرق ومغرب گردد وپيغمبر شود . پس عبد المطّلب گفت : اى أبو طالب ! سعى كن كه آن جوان كه يارى أو نمود تو باشى ؛ پس أبو طالب پيوسته بعد از نبوّت آن حضرت اين خواب را ذكر مىكرد ومىگفت : واللّه آن درخت أبو القاسم محمد امين بود « 1 » . مؤلف گويد كه : ظاهر آن است كه آن جوان تعبيرش أمير مؤمنان باشد . ابن شهرآشوب روايت كرده است كه : چون بر مأمون وفور علم حكيم ايزد خواه در علم نجوم ظاهر شد روزى به أو گفت : تو با اين علم وزيركى چرا ايمان نمىآورى

--> ( 1 ) . امالى شيخ صدوق 216 ؛ كمال الدين وتمام النعمة 173 ؛ روضة الواعظين 64 .